جالبز/ سفر دوم، اردیبهشت، به شمال.
عاشق می داند که در سفر، روح، چگونه به لطافتی بلورین دست می یابد.
عشق انسان را سبکبال می کند.
– ” دستِ باد بر گیسوانِ تو ” یادت هست؟ اما آن وقتها تو بچه بودی. حال دیگر ممکن نیست. جنگل. دریا. کباب پختن. از پی هم، بی دلیل، دویدن_و شاید هم به دلائلی ناگفتنی. گردِ آتشِ شبانه نشستن. تو
آذری می خوانی. صدای تو خوب است. علی هم می خوانَد. بعد، همه، غوغا. کباب لای نان_با سماق و ریحون و نمک.
صبح زود برمی خیزم. هنوز تاریک است.
– هر کس اهل پیاده روی ست بلند شود.
– اهلش هستیم اما نه صبح به این زودی. با مرضِ بیدارخوابی ات همه چیز را خراب نکن گیله مرد!
آنها به تو گیله مرد می گویند. من دوست دارم که بگویند.
– آخر زیر تیغ آفتاب که نمی توانید چهار ساعت پیاده روی کنید.
– در جنگل، تیغ آفتاب هم لذت دارد. بخواب!
– من قیام می کنم. خواب آلودگان اراده ی انتخاب ندارند. من، کاملاً بیدارتان می کنم، آنوقت اگر نخواستید راه بیفتید، کاملاً بخوابید.
– عجب خنگ است این شوهرِ تو، عسل!
– ده سال است این را به او می گویم. بیست سال. سی سال. یک روز: همیشه به او می گفتم.
” مرگ، مسئله یی نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی.”
راه می افتیم.
– دشنام هایتان را به جان خریدارم: چرا که راه تان انداختم.
وهمِ جنگل.
این…این…اینجا…اینجا صداهایی ست که در هیچ نقطه ی دنیا نمی شود شنید. گوش کن! دو فاخته ی عاشق، بر بلندای درختی به گفت و گو مشغولند. دو قمری هم. گوش کن! حتی زنجره ها بر عشق می افزایند. هر علفی، دانگی بر سرِ دوست داشتن زندگی می گذارد. هر بوته، بیتی ست عاشقانه.
– آنها جلو هستند.
– نه…عقب اند.
– نه عزیز من! ما بسیار آهسته می رویم.
– آنها عمداً بیراهه رفتند. کوره راه را رها کردند تا با خودشان باشند.
– آنها بی جهت تند می روند. باید تصویرهایی اینچنین بدیع را قطره قطره بنوشند نه لاجرعه.
وهمِ جنگل.
– شب. در جنگل. نمی شود ماند.
– شب، در حاشیه ی جنگل می مانیم. چادرمان را همین طرفِ رودخانه می زنیم. اجاقی روشن کنید! کوله ها را زمین بگذارید. زیراندازها را پهن کنید. نزدیک جنگل، آتش روشن نکنید. دیگر معجزه یی در کار نیست. چای داغ. پسر و عروست دارند می آیند. بهتر است آنها را بفرستیم پی نخود سیاه.

****
خراسان. قائنات. زعفران. عجب عطری!
– این پوستین را بپوش!
– بوی گوسفند می دهد.
– عیب ندارد. تحمل کن! چقدر چاق شده یی!

تبریز. پوتین های تازه ی کوه بخریم. آه عسل! گویش تو چه دلنشین است. اینجا با لهجه ی آذری حرف نزن. آذری حرف بزن!
یک سفر به جزایر قویون داغی. زیباترین جزایر جهان.
یک سفر با کشتی. سفری با قایق به آشورادِه. سفرها را به یاد نیاوریم. سفر کنیم. با قطار.
– شیشه را بکش بالا! دود در دهلیزها می پیچد و به سینه ی بچه ها صدمه می زند.
– بیا در این امامزاده شمعی روشن کنیم.

****

یک سفر ناب با دوچرخه. سربالایی ها را بگو! گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت.
– خوشبختانه سازمان کوهنوردی، به همه جا پیام های تصویری فرستاده و گروه ما را معرفی کرده. بعضی ها که راه بر ما می بندند، تلخ اند، و قدری بی ادب؛ اما ادب و مهربانی ما آنها را نرم می کند. می توان ساخت و تغییر داد. می توان ویران کرد.
– آقاجانی، رئیس سازمان کوهنوردی، عجب آقاست!
– هنوز هست؟
– البته. رفت و برگشت. حکومتِ خوب، خوبان را مردود نمی کند.خانه نشین شدنِ خوبان، حمله ی قلبیِ حکومت است.
راه. مهمانخانه های کوچک. گفت و گوهای مخملینِ پایان ناپذیر:
– هر بچه یی این را می داند که آدمیزاد باید کارش را دوست داشته باشد؛ اما زندگی، در روزگار ما، غالباً آنگونه نیست که کارِ مطلوب و دوست داشتنی از راه برسد و ما را در آغوش بگیرد. این ماییم که باید به هر کاری که گماشته می شویم آن کار را به صورتی دلخواه درآوریم، یا در خط رسیدن به کاری دلخواه، کارِ نادلخواه را موقتاً تحمل کنیم و به کمک سایر عناصر زندگی ساز که در اختیار ما هستند، فشارهای این نادلخواهی کوتاه مدت را دفع کنیم.
دیگر معجزه یی در کار نیست.
قالیچه ی سلیمانی، انگشتر سلیمانی، غولِ امربری، سنگ جادویی و کیمیاگر بزرگی وجود ندارد.
عصر، عصری ست که در آن، یا باید برای ابد اعلام شکست و ورشکستگی کنیم و تن به نابودی بسپاریم، یا خیره سرانه اعلان پیروزی کنیم-حتی قبل از آنکه سنگرهای دشمن را به تصرف درآورده باشیم.
انسان، چیزی جز اراده و اقدام به حرکت نیست؛ چیزی جز حضورِ هدف ناب بر پیشانی خانه ی آرزوهایش، انگیزه های پاک، عشق و ایمان.
این مطلقاً بیهوده است که در انتظار آن بنشینیم که حکومت ها ابزارهای خوشبختی را در دسترس ما بگذارند. این مطلقاً بیهوده است. وقت کشی، گُلِ نِی، انتظاری ویران کننده.

– گیله مردِ کوچک اندامِ عاشقِ شعار! مگر تو نبودی که می گفتی:” موعظه گران و معلمان اخلاق را دوست نمی دارم ؟”
– من نبودم، فردریک ویلهلم نیچه بود که خود معلم و موعظه گری بزرگ است. اگر من بودم هم، به تبعیت از قدمای عارف مان، نظرم را اصلاح می کنم: معلمان و موعظه گرانِ ریایی را دوست نمی دارم.
_ دیگر معجزه یی در کار نیست.
ما باید سرنوشت را وادار کنیم که سنگر به سنگر در برابر ایمان ما و اهداف ما و برنامه های ما عقب بنشیند و سرانجام، فروتنانه، پرچم سفیدش را به اهتزاز درآورد و فریاد برآورد، که: آری…من، عیناً همانم که شما به آن رسیده یید.
قهرمان بودن و غیر از همگان بودن، بخش بسیار ناچیزی از انسان بودن است. از این گذشته، قهرمانان و نامداران نیز از طریق روزمرگی های هدفمند است که به نامداری و قهرمانی می رسند.
روزی، غلارضا تختی، محبوب ترین قهرمان میهن ما به من گفت: به خودم فرصت نمی دهم که گرفتار اندیشیدن به آن لحظه یی شوم که پرچم وطنم، در میان دو پرچم، بالا می رود. اگر بخواهم گرفتار این نوع خیالات شوم، از کار و زندگی می افتم و دیگر هرگز آن پرچم بالا نخواهد رفت.
بابک، پسر تختی بزرگ، به من می گوید: تمام نزدیکان پدرم بر این گواهی می دهند که سراسرِ روزش را با کار و خدمت به دیگران می گذراند، نه مطلقاً با خیالبافی و تفاخر.
تبدیلِ تجربه به شناخت.
تبدیلِ شناخت به ابزارهای خوب زیستن.
دیگر معجزه یی به دادمان نخواهد رسید.
– خوب استراحت کنید. بعد، اگر سرحال بودید، یک سر برویم دیدنِ استاد بیژنی. و از آنجا به دیدنِ قشنگ کامکار.
و از آنجا به خانه ی فیروزه و مرتضی ممیز بزرگ.
– این یک زندگی ویژه است، پدر، نه یک زندگی همگانی.
– همه می توانند زندگیشان را، به شکلی، ویژه کنند؛ و تمام مسئله این است که ویژگی، جزئی از روزمرگی ست. در کوچکترین روستای وطن هم چوپانی هست که خوب ترین نِی را می زند. به خانه ی او برویم، و به خانه ی آن بانویی که زیباترین قالیچه های دنیا را می بافد.
****
همه خفته اند و گیله مرد هنوز بیدار است.
سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست یا صدایی که به علت سرعتِ حرکتِ زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخِ رنگ هایی که در چرخشِ سریع، سفیدِ سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید: تمامی آسمان شب.
مدتها به سکوتِ خدشه برداشته ی نیمه شب گوش می سپارم و سرانجام آهسته برمی خیزم. یک ثانیه را هم نباید از دست داد. برمی خیزم تا باز، سکوت را با صدای قلمِ خطاطی ام کند کنم.
می نویسم: هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند. تو که آرام و بی صدا به پشت سرم رسیده یی، آرام و آهسته می گویی: این را صد بار نوشته یی و فروخته یی. سی و سه سال است که می نویسی.

آهسته می گویم: اراده نکردیم و نپریدیم؟
می گویی: چرا…اما…هیچ جمله ی دیگری به ذهنت نمی رسد؟
می گویم: اجازه می دهی چند بیت از آخرین شعری را که برایت گفته ام بنویسم؟
می گویی: البته…البته که دوست دارم و اجازه می دهم.
قلم باریک تری برمی دارم و کاغذِ بلندتری:
با تو بودن، همیشه پرمعناست
بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو یک کاسه آب، یک دریاست
بی تو، درد، به وسعتِ صحراست
با تو بودن همیشه پرمعناست
با تو آسان هزار کارِ خطیر
با تو ممکن جهادِ با تقدیر
بی تو، با غم، برهنه همچو کویر
با تو یک غنچه، دشتی از گلهاست
با تو بودن همیشه پرمعناست
ای تو، تعریف ناپذیرترین
بی تو، من، کوچک و حقیرترین

شنبه ها
عسل می گوید: گیله مردِ ضدِ مِه! آیا می دانی که آرام آرام، از ممکنات و شدنی ها دور می شوی؟
– بانوی آذری من! “شدنی ها و ممکنات”، فی حدِ ذاته، وجود ندارد. “مسائل” وجود دارد؛ و این ما هستیم که با اراده و اعتقاد، مجموعه یی از مسائل را شدنی و ممکن می کنیم؛ و این، فرق دارد با فرو رفتن در مِهی که اصولاً ممکن الوجود نیست.
عزیز من! رسیدن به هیچ قله یی، ممکن و شدنی نیست. این تویی که با تمرین، برنامه، تدارکات، و، میل و اراده به سوی قله حرکت می کنی تا رسیدن را شدنی کنی.
– حرفی نیست؛ اما من می ترسم از اینکه به دنبال محال بدویم؛ یعنی تو با انتظامی که به امور می دهی، در واقع، امر محالی را پیش رو بگذاری.
– هرگز! من روی خطِ مسائلی حرکت کرده ام که تماماً و نهایتاً، به دست آمدنی ست. یک فرضِ واقع نشدنی در دکه ام ندارم. تو بگو: “قطعاً، این یا آن طور نمی شود و نخواهد شد” تا من، به مددِ سرسختانه ی تو، کاری کنم که عیناً بشود.
– بسیارخوب! بخوان تا تمام شود. حرف، بسیار دارم.
_ در تمام ماه های گذشته، ما یکشنبه را روی اول هفته گرفتیم. چند هفته هم جمعه را. حال به نظر می رسد که شنبه، طراوت قدیم خود را باز یافته است. ازا ین هفته، باز شنبه را روی اول هفته بدانیم. تو مخالف نیستی؟
_ نه… اما در این میان یک روز گم می شود.
_ و من روزها را چون سکه های طلا در خواب گم کرده ام، نه؟
_ فقط یک روز را.
_ و به هر حال. می خواهی بگویی یک روز خالی به وجود آمده است؛ یک روز بدون برنامه.
_ بله… و تو از پس این یک روز برنیامده ای.

یادت هست که ما، در آن پنجشنبه ها و جمعه ها تماما در سفر بودیم.
_ ولی چطور چنین چیزی ممکن است عسل. شنبه اساسی ترین روز ماست. تمام برنامه های هفتگی مان را مرور می کنیم. نقشه های مان را، منابع درآمدمان را. کارهای مان را تقسیم می کنیم. به خواسته های بچه ها می رسیم و نیازهای مادر.
_ امروز در تالار رودکی، نمایشی هست که از آن بد نمی گویند. اگر موافقی مادر را به دیدن این نمایش ببریم.
_ بعد مادر را می فرستیم خانه و خودمان سری به نمایشگاه آثار تازه ی غلامحسین نامی می زنیم. روز افتتاح است.
در وهمی غریب فرو می رویم. ضمنا به احتمال زیاد استاد شباهنگی را هم می بینیم، استاد جعفری را، استاد بریرانی را، استاد محجوبی را، استاد شهوق خودمان را، و خیلی های دیگر را.
_ بازار… مهم تر از همه، بازار.
_ هوای بدش را چه کنیم؟
_ باید برای بازارها، تصفیه های قوی بگذارند. ولی به هر صورت، مجبوریم. نگاه کن؛ کاغذ، قلم نی، مرکب خشک، نخ، پارچه، دستکش، مقوا، پوست…
_ منظورت چرم است.
_ بله؛ و خیلی چیزهای دیگر.
_ شنبه روز خوبی هم هست برای دید و بازدید از کسانی که مشکل اداری ندارند و اسیر روزهای تعطیل شان نیستند. من ضمنا سری به چاپخانه می زنم، سری هم به بنیاد فرهنگان برای بحث درباره ی تحقیق تازه ام و این  کتاب حجیم » سوغات ایران « شاید پولی هم دست مان را بگیرد که ببریم برای بچه ها… 
_ امروز ما که نبودیم، به مادر تلفن کرده اند و گفته اند اگر اجازه بدهید، پس فردا می خواهیم بیاییم… برای…
_ برای چه کار عسل؟ تو… گریه می کنی؟ چه شده عسل؟
_ یک لحظه صبر کن مرد! یک لحظه صبر کن!
… _
_ برای خواستگاری دخترمان…
… _
_ تو… تو گریه می کنی گیله مرد؟ باورت نمی شود که “زمان بیداد کرده باشد” نه؟ 
_ حرکت…
… _
… _
_ چرا صدایت در نمی آید؟ هیچ حرفی نداری که بزنی؟_ اول باید پسرک خودش بیاید ببینمش. بعد خانواده اش را ریسه کند اینجا.
_ ” پسرک” همین گیله مرد کوچک اندامی است که همکلاسی دختر توست و مدتهاست که می آید و می رود و تو با او گیلکی بلغور می کنی و او از خط تو، ساز زدن تو و همه ی اداهای تو تعریف می کند.
_ فکر می کنم از قالیچه های تو، صدای دف تو، سفال های تو، و این کتاب آخرت هم کم تعریف نمی کند. باید یک » برنامه ی هفتگی « به او بدهی تا متناسب حرکت روزگار، تغییراتی در آن بدهد. 
 _ فکر می کنم بهتر باشد » یک عاشقانه ی آرام « را به او بدهیم که حرف آخر ماست. 
_ عیب ندارد. با جلد خوب بده که برایشان بماند!
_ آدم پرمدعا! بالاخره جوابشان را چه بدهم؟ هستیم یا نیستیم؟
_ مطابق برنامه ی هفتگی که نیستیم ولی خب… دستکاری مختصری…
بالای سر دخترم که هنوز خواب است می روم؛ صورت آرام تو را همیشه در خواب می بینم. مثل خط نستعلیق زیباست. اشک.
عسل!
گریستن در خلوت
این است آنچه که تو را از پر هم سبک تر می کند.
گریه، حجامت روح است.
ما دیگران را دیر می شناسیم، خودمان را دیرتر.
صورتت مثل خط نستعلیق و بیتی از حافظ، زیباست.
اضطراب.
نکند بد از آب درآید!
نکند قدر تو را ندارند!
نکند یک روز ارتفاع صدایش از حقارت روحش خبر بدهد!
گمان مبر که وقتی پنهانکارانه دست او را در دست می گیری، من آگاه نیستم بر اینکه چگونه برقی از انگشتان تو می
جهد و حرکت می کند و به سراسر تن تا قلب می رود، و روح مرا می لرزاند.
اما عشق حرف بیشتری دارد.
به من نگو که شانه به شانه، زیر درختان اقاقیا، با او رفتن و با او حرفی برای زدن نداشتن _چرا که کلمات، رسا نیستند_ و در امتداد سکوتی شیرین، سکوتی سرشار از آرزوی یافتن بهترین کلام، از این سایه به آن سایه کوچیدن، چه لذتی دارد…
من، خوب می دانم…
اما عشق، حرف بیشتری دارد.

چنین مپندار که من، هرگز صدای رعد غریبی را که از برخورد برق آسای دو نگاه جوان، دو نگاه مغلوب، دو نگاه رنگین معطر، پدید می آید، نشنیده ام…
به خدایی خدا قسم که من هنوز هم این صدا را به خوبی زمانی که بیست ساله بودم، می شنوم…
اما عشق، حرف بیشتری دارد.
هرگز به خویشتن، به دیگران مگو که آنها، با موهای خاکستری و سفیدشان، با چین هایی که بر پیشانی انداخته اند و با سخنانی که در باب مسائل معمولی و روزمره ی زندگی می گویند، چیزی از آشفتگی درون من، خوابهای سرشار از موسیقی من، طعم لبخندهایم و حرارتی که مرا می سوزاند، نمی دانند…
ما تمام این راه را، آهسته آهسته، صبورانه و شیفته، دردمندانه و خَم به ابرو نیاورده رفته ییم و به هر چیز که در دو سوی این مسیر، بر آسمان بالای سرمان، و پیش روی مان قرار داشته، نگاه کرده ییم.
اما عشق، باز هم حرف بیشتری دارد.
_ برگ عروسی آقای مددی و خانم کتابدار هم رسید؛ برای همه مان… اینجا گذاشته بودم… کو؟ اینجا… اصلا پیِ چه چیز می گردم؟
الان آمدم به تو چه بگویم؟
می خواستم چه کار کنم؟
آمدم اینجا که چه چیز را بردارم؟
_ آه… چقدر خوب است که انسان، حافظه را، لااقل حافظه را، مصل یک ساعت مچی در اختیار ندارد. اگر حافظه دائما فعال باشد، در واقع، یه ثانیه شمار ساعت زمان تبدیل می شود. نمی خواهم از حافظه مدد بگیرم. می خواهم بسازم.
نمی خواهم تقلید کنم. می خواهم پیدا کنم. نمی خواهم بدانم که کجاست.
آه… کیفم کو؟ کلاهم کو؟ کلیدهایم کو؟ عینکم کو؟
_ بس کن پیرمرد! اینقدر دور خودت نچرخ، دیگر چیز خیلی به درد بخوری برایت نمانده که گم کنی.

_ “پیرمرد” را دوست ندارم. تو می دانی که پیری در روح است نه در سال. پدر تو صد سال هم بیشتر دارد اما دل حوان و قبراق است. با این اصطلاح ناخوشاند، جوانی ام را مورد تهاجم قرار نده و اوقاتم را تلخ نکن!
_ چشم گیله مرد! شنبه ها اصولا خوب نیست که از هم دلگیر شویم. دلگیری شنبه، سایه اش را روی تمام هفته می اندازد.

ادامه دارد…
نویسنده: نادر ابراهیمی
 
قسمت قبل:

داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت نوزدهم
داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت نوزدهم

1399/10/15 – 22:15